خدا رو شکر . حداقل الان پدر و مادرم ی نفس راحت میکشند.
الان فقط غصه بیماری مامان رو دارم .
امیدوارم این سرطان زودتر از بدنش دفع بشه و دوباره سلامتیش رو بدست بیاره .
خیلی بی معرفته .
من را فراموش کرده .
دیگه بهش زنگ نمیزنم و کاری به کارش ندارم .
انشاالله هر جا که هست به سلامت باشه و در کارهایش موفق .
دیدار به قیامت .
خداحافظ بی وفا
برچسب: خداحافظ, نویسنده: یوسف باقری تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 18:43
چقدر دلم برایش تنگ شده .
این روزها خیلی به یاد بودم .
دلم برای تمام سالهایی که با هم بودیم تنگ شده ...
اینقدر دل تنگ و ناراحتم که میخوام گریه کنم .
چند روز پیش یکی رو تو خیابون دیدم که شبیه او بود و داشت سیگار می کشید .
یاد ان روزی افتادم که برای اولین بار سیگار تو دستش دیدم . هم تعجب کرده بودم و هم ناراحت شدم .
و دعواش کردم . گفت وقتی عصبی هستم . گاهی سیگار میکشم .
خدایا واقعا دلم تنگ شده